خاکسترنشین

ساعت از۱۲ نیمه  شب گذشته بود. سیاوش روی کاناپه‌ی گوشه‌ی آشپزخانه در حالی که ماشین شکسته‌‌اش را در دستانش محکم می‌فشرد، پلک‌هایش روی هم افتادند

ادامه مطلب »

درباره ی من

  هوا آنقدر سرد بود که سخت میشد باور کرد، درست وسط آبان است. برف می بارید و زمین و زمان با سرما به هم

ادامه مطلب »

Elementor #259

داستان کوتاه   به سیاهی شب پیرمرد پول‌ها را از دست عباس مشنگ گرفت و گوشه‌های چروک و چرک‌ آنها را با انگشتان پر از

ادامه مطلب »

دیدار

زمستان دربیابان با سرسختی خودش را به رخ می کشید. کامران با پاهایی لرزان برروی زمین یخ زده گام برمی داشت. باد در دشت خالی

ادامه مطلب »

غلامحسین ساعدی

برای نقد هر داستانی بهتر است کمی درباره نویسنده و شخصیتش بدانیم اینکه در چه دورانی زندکی می‌کرده و از چه دیدگاه و نظرلتی برخوردار

ادامه مطلب »

این روزها بیشتر

این روزها بیشتر از هر وقتی با خود گفتگو می‌کنم. خودم را می‌نشانم و چایی می‌ریزم و گرم صحبت می‌شویم. گاه خاطرات کودکی را ورق

ادامه مطلب »