به وبسایت من خوش آمدید ...
قبل
بعدی

آخرین مطالب

خاکسترنشین

ساعت از۱۲ نیمه  شب گذشته بود. سیاوش روی کاناپه‌ی گوشه‌ی آشپزخانه در حالی که ماشین شکسته‌‌اش را در دستانش محکم می‌فشرد، پلک‌هایش روی هم افتادند

ادامه مطلب »

درباره ی من

  هوا آنقدر سرد بود که سخت میشد باور کرد، درست وسط آبان است. برف می بارید و زمین و زمان با سرما به هم

ادامه مطلب »
داستان کوتاه

Elementor #259

داستان کوتاه   به سیاهی شب پیرمرد پول‌ها را از دست عباس مشنگ گرفت و گوشه‌های چروک و چرک‌ آنها را با انگشتان پر از

ادامه مطلب »

ارتباط با من